تا دیروز کسی در این خانه چشم باز می کرد...

تعداد بازدید: 260  | تاریخ درج : جمعه 2 مهر سال 1395


تا دیروز کسی در این خانه چشم باز می کرد ،که عطر نفس هایش خانه را در زمستان گرم و در تابستان خنک می نمود.

حلاوت کلامش برای صرف یک استکان چای کافی بود در آغاز هر روز.

روشنایی می پاشید با هر نگاهش به آدمی و خود، خورشید بی غروب زندگی زن بود.

باور کن ساده نیست که از ساعتی به بعد هرچه فریاد کنی نامش را ،از دهانش هیچ بیرون نریزد جز سکوتی بی انتها.

ساده نیست ببینی جسم بی جانی را که کنار تو افتاده ست ،و حالا با بسته شدن چشم هایش، آرام آرام خاموشی از اطراف او ،به سرتاسر زندگی ات سرایت کند ،و دیگر هیچ نبینی جز رویای روشنایی بخش چشم های او را...

ساده نیست برای دخترت از ساعتی به بعد، ترجمان هر دو واژه ی مادر و پدر باشی...

ساده نیست نیمه شبِ زنی،که با رویای چرخش کلید و دیدن مجدد قامت مرد در چهارچوبِ در،شبش تمام شود و صبح او آغاز ...

ساده نیست میانه ی تابستانِ هر سال برای زنی،که از حرارت یک رویداد اول مردادی ذوب می شود و از فردای آن،دوباره آغاز.

باور کن ساده نیست زنی بدون چنین "مرد" زیستن را...



Share  
 

نظرات:

نویسنده: مینا
تاریخ : 1395/07/28
سرکارخانم پیرانیصبر زیبای شما در کنار رشد و بالندگی تحسین برانگیز آرمیتای عزیز ستودنی ست خدا به قلب شما آرامش عنایت کندما همه مدیون خون شهیدتان هستیممرد بزرگی که خود را فدا کردخوشا به حالش چنین زندگی پرباری،اینطور پایان زیبایی رقم می زند
نام شما:   
آدرس ایمیل:  
نظر شما: